تبليغاتX
حسرت به دل

اکنون من

دلتنگی, تنهایی و ترس یاران همیشگی خلوت کده قلبم هستند

شور زندگی در درون احساس عشقم نایاب است و حتی « تو» مرا نمی فهمی

بس است

توانی از برای استقامت ندارم

رهایم کن

زخم کهنه دلم را وارد بازی بی نتیجه قلبت نکن!!!

من تنهایم

همانند همیشه

نخواه که دوباره یکی شویم

نخواه که دوباره باورت کنم

نخواه که تو را خود بخوانم

مخواه

بگذار قلبم آرام گیرد


!! نوشته شده توسط کیانا | 0:12 | چهارشنبه بیستم آبان 1388 •

این روزهای اجباری

اين روزها لحظه ها تكرار يك سئوال است

همچون زنگ كهنه مدرسه قديمي شهري كوچك

اين روزها "من" بودن در تنهايي خلاصه شده است

و "ما" بودن دروغي بيش نيست

اين روزها هجوم باد سرد پاييزي هجوم غمهاست

همچون بادكنكي تركيده جز خاطره " بودن" هيچ ندارد!!!!

اين روزها " دچار " دلتنگي كم نست!!!!

اين روزها مداد قرمز كودك 8 ساله عزادار مرگ عاطفه هاست

اين روزها بوي ماه مدرسه بوي بي وفاييست

اين روزها "هميشگي ها" جايگاه 1 ماهه دارند

اين روزها حتي عشق به انسان ها مي خندد

اين روزها حتي خدا هم دلگير است

اين روزها حتي تحمل خود را هم ندارند

و ما مجبور به ماندن و ايستادن در اين روزهاييم...

!! نوشته شده توسط کیانا | 12:32 | دوشنبه چهارم آبان 1388 •

بیا متفاوت باشیم

هم سفر:

در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری، من هم همان را، به همان شدت دوست داشته باشم!

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد ...

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه  نگاه کردن را!

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است

عزیز من!

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و

بشقاب سفالی را دوست داشته باشند!

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق، یکی کافیست!

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به

دیگری نیست!

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است ...

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند!

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست ،

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست ، بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم ،اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم ...

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس

می کنیم دوگانگی، شورو زندگی می بخشد نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،حفظ کنیم ...

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم !

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من، بیا متفاوت باشیم ...!

 

منتخبی از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادرابراهيمي


!! نوشته شده توسط کیانا | 15:32 | دوشنبه بیستم مهر 1388 •

روزهای سیاه زندگی من

هرگز تو را ندیده ام

حتی نامت را نی دانم

ولی کوچت هزاران خاطره تلخ را زنده کرد

تو غریبه ای که سرنوشتی بسیار آشنا دارد

تو و تمام اطرافیانت یادآور لحظاتی هستید که چندین سال است قصد فراموشیشان را دارم

آخرین دیدار تنها آرزویم

آخرین کلمات تنها هدفم

پدرم...

آخرین نگاهش که پر بود از خواهش ماندن ولی به من گفت: برو مگر آخرین دیدار است؟

غافل بود از فرصت اندک دیدارش و تویی که گفتی: خوب میشوم

خدای من چه بهتی مرا فرا گرفت

چه دردی وجودم را به آتش کشید

کیانای ۱۲ ساله

و حسینی که تنها ۴۸ سال فرصت استشمام شگفتی خلقتت را داشت

و تویی که فرزند کوچکت ۱۲ سال دارد

دیروز او را دیدم

و کیانا را در وجودش شناختم

او نیز همچون من نمی داند چه شده است و این بهت را سالها بر دوش خواهد داشت و روزی حسرت به دل خئاهد شد

خدای من

دیروز بغضم شکست همه گفتند چه فایده ولی تو که از خسرتم باخبری بگو چرا؟

خدایا هیچ کس نمی فهمید که دایه نمی خواستم .. تنها خواهشم بودن دوباره مردی بود که او را پدر صدا می کردم

خدایا دیگر چه کسی لایق این واژه مقدس است؟

خدایا تو خود شاهد دلتنگی دل کوچک من هستی

تو خود شاهد من و حسین بودی

تو میدیدی که ما چقدر خوشبختیم

تو حس زیبای با هم بودنمان را درک کردی

تو پناهم ده

تو یاریم کن

تو به من بفهمان که حکمتت چه بود

تو به من و امثال من آرامش ده

التماست میکنم

تو بخواه که بفهمم

تو خوب می دانی...


دیروز خبر صعود خواهر یکی از دوستانم را شنیدم

او نیز به سرطان مبتلا بود و همچون پدر من کودکی ۱۲ ساله داشت

و همچون پدرم به باز یافتن سلامتیش مطمئن

 

!! نوشته شده توسط کیانا | 7:28 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

همین حالا

همین حالا که من میخوانم  از تو

همین حالا مرا آزرده از تو

همین بودن مرا یک دم صدا زد

همین رفتن مرا بی ادعا کرد

همین شعرم وفای لحظه ام بود

همین دفتر پر از شعر و غزل بود

همین احساس پرواز پرستو

همین بودن تمام لحظه بی او

همین احساس تکرار درونم

همین قلب پر از درد و عذابم

همین روز پر از بیهودگی ها

همین چشم پر از ناز و تمنا

همین حرف من و نوشته هایت

همین درد و من و رنج و عذابت


خواهی فهمید!!!!!

!! نوشته شده توسط کیانا | 11:45 | پنجشنبه دوم مهر 1388 •

پایان!!!

 

قصه تلخ ما...

رها شده از خویشی که خود را باور داشت و زندانی حصاری که عادت تعبیر می شد!!!

می گویی باورت کنم؟ چگونه؟


بیگانه تر از خویشم!!!

در قلب منی آیا؟!

رهایم کن و باور کن که سخت است و توانفرسا!!!

تو اکنون پر ز اندوهی و من اینجا سراسر پر ز ابهامم!!!

مرا دریاب و باور کن نمی دانم نمی خواهم!!!

منم تنها منم دلتنگ هر فردا...

منم تنها منم از هر کجا رانده

نمی دانم چه می خواهم

هوای دیگری در لمس افکار طنین افکند!!!

ولی دیگر ... نمی دانم!!!

رهایم کن مرا دریاب...

!! نوشته شده توسط کیانا | 10:56 | یکشنبه هشتم شهریور 1388 •

تو مال من نبودی

 
تو مال من نبودی ولی من از اولین دیدار به داشتنت فکر کردم .

تو مال من نبودی ولی من با تو عشق رو شناختم.

تو مال من نبودی ولی من با سرسختی وارد زندگیت شدم ... شاید تنها به عنوان یک دوست!!!!

تو مال من نبودی ولی من در تمامی ماجراهای عاشقانت همراهت بودم ... شاید به عنوان یک راهنما!!!!

تو مال من نبودی ولی من به خاطرت خیلی چیزا رو تحمل کردم.

تو مال من نبودی ولی من با هر کسی هم که بودم بازم با رویای داشتنت زندگی می کردم.

تو مال من نبودی ولی من به خاطر فراموش کردنت هم که شده نتونستم مال کس دیگه ای بشم.

تو مال من نبودی ولی من همیشه برای با تو بودن دنبال بهانه بودم.

تو مال من نبودی ولی من با حرکاتم همیشه می گفتم "دوستت دارم".

تو مال من نبودی ولی من از ته دل می خواستم که مال تو باشم.

****

تو مال من نبودی ولی بالاخره من برات مهم شدم.

تو مال من نبودی ولی بالاخره من روز به روز توی ذهنت پر رنگ تر می شدم .

تو مال من نبودی ولی بالاخره منو دیدی ... حتی بالاتر از بک دوست معمولی!!!

تو مال من نبودی ولی بالاخره توی ماجراهای عاشقانه ام همراهم شدی ... حتی بالاتر از یک زاهنما!!!

تو مال من نبودی ولی بالاخره به خاطر من خیلی چیزا رو تحمل کردی.

تو مال من نبودی ولی بالاخره بدون اینکه با کسی باشی به داشتنم فکر می کردی.

تو مال من نبودی ولی بالاخره حتی به خاطر فراموش کردن منم حاضر نشدی مال کس دیگه ای باشی.

تو مال من نبودی ولی بالاخره برای بودن باهام دنبال بهانه گشتی.

تو مال من نبودی ولی بالاخره گفتی "دوستت دارم".

تو مال من نبودی ولی بالاخره خواستی که مال من بشی.

تو مال من بودی ولی این دفعه من مال تو نبودم!!!!!

!! نوشته شده توسط کیانا | 8:37 | دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 •

دل کوچک من

دیرگاهی است پر از غصه ام ...

زخم کهنه دلم تاب مقاومت ندارد ... استقامت سه ساله اش را به دست باد سپرد و تسلیم اندوه بی بهانه میشود!!!

حتی تقدیر آرامش نمیکند!!!

رهایی می خواهد و هیچ همرهی را حس نمیکند ... پر از حس غرور با تو بودن است ولی افسوس که تو را ندارد!!!

و تنها همرهش انیسایی است که محبت بی دریغش تمامی ندارد و افسوس که با تمام همرهیش «او» نیست!!!

برای او مینویسد و تمام خستگیش در هدفی خلاصه شده که زود از آن دست شست!!!

از او می خواند ... اویی که در هجوم بی کسی ها تنها ترش کرد ... او که تنها کلام صادقانه اش اعتراف خیانت هایش بود!!!

و تمام غصه های دل کوچکم به بزرگی حسرت هایم نبود ...

و او غصه های دل کوچکم را اقیانوسی ساخت که حجمش به بلندای غرورش است ...

و او ... کجاست؟!!

 

!! نوشته شده توسط کیانا | 14:29 | چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 •

برای حمید عزیز

من و سردرگمی بهت و کنایه

تو و آن خنده تلخ و بهانه

تو را دیدم پر از راز و نیازی

تو اما با نیازم پر ز رازی

من و احساس عشق و بهتم اما

تو و خوشبختی و افکار فردا

من و شادی لبی خندان

بدون حسرت پنهان

خدایا پر ز تکرار این کلامم

خدایا راضی و خوشحال و شادم

!! نوشته شده توسط کیانا | 15:42 | جمعه شانزدهم مرداد 1388 •

عاقبت خواهی دانست

من در این قحطی عشق، همه فریادم اوست
او که خود نیز نمی دانم، از کجا آمده است، چرا آمده است، به کجا خواهد رفت...

من در این کنج قفس
به کسی دل دادم
که نمی دانم کیست و نخواهم دانست

من در این حس قشنگ
پر تنهایی و ترس
پی دیداری رگر می گردم

من در این احساسم
آنچنان غرقم که
عاقبت رسوایم

من در این دلتنگی
پر احساس خلاء
بی سبب بر در ودیوار دلم می کوبم

من در این صبح قشنگ
غیر احساس پر از وسوسه اش
جز خدا، جز نسیم خنک تابستان
چه کسی را دارم؟

من در این اندیشه
من پر از تردیدم
من پر از رویایم
لحظه ام را دریاب
!! نوشته شده توسط کیانا | 0:24 | پنجشنبه یکم مرداد 1388 •

RSS